سالهای سگی*
انقلاب ما را از شر عشق رها کرد...
(جنس ضعیف: اوریانا فالاچی)
.
.
.
از ساعتی که خواب رفته روی یک دیوار
تا چشمهای منتظر در زیر یک آوار...
دلواپس تو بودن از این لحظههای شوم
بوسیدنت از روی خاک آخرین دیدار
هم بغض خاک است و بدور از همهمه امشب
با چشمهای خواب رفته در تنی بیدار
***
گم میشوم در لابهلای خاطرههایم
حتی دلم عصر دلانگیزی نمیخواهد
بد بود بدتر هم شد و بهتر نخواهد شد
دیگر دلم از زندگی چیزی نمیخواهد
جا کرد روی شانههایم غصههایش را
وقتی گره میزد به من دنیا جفایش را
و بااااااد که با خود همه چیز مرا برده
از مشتهای خستهی یک آدم مرده
هرگز نشد اینجا کسی جز گریه یار من
و بازهم شب ماند، شب، تنها کنار من
***
و زن که از رویای سرد مرگ، ترسیده
از ساعتی که باز هم خواب ترا دیده
کا/بوسهای آخرین ساعات زندانی
]با پلک های یخ زده بالای چوب دار[
آرام آرام از تنم بیدار شد... لرزید
دستی که بالا آمده از زیر یک آوار...
* اسم کتابی از ماریو بارگاس یوسا